غواصان بی ادعا
قبل از شروع عملیات والفجر 8 زمان انتخاب نیروهای غواص برای اینکه تعداد نیروها را کم کنیم شروع به سخنرانی کردیم اعلام شد: عملیات سختی در پیش داریم کسی حق نامه نوشتن و تلفن کردن ندارد و تا یک سال نباید به جایی بروید.
بعد از صحبتهای طولانی درباره مشکل بودن عملیات منتظر کم شدن تعداد شدیم ولی از بین 2 هزار نفر کسی تکان نخورد. گفتیم همه وصیت نامه بنویسند. 2 هزار نفر آماده شهادت بودند و وصیت نامه ها شان را به ما دادند.
مجبور شدیم 800 نفر افراد کم سن و سال را از بین جمع جدا کنیم. بقیه را در روز چند بار در هوای سرد زمستانی داخل آب زیر صفر درجه آموزش غواصی می دادیم و امیدوار بودیم عده ای هم در اثر این فشار و سختی کار گروه را ترک کنند.ولی بازهم کم نمی شدند.
یک شب کنار آتش نزدیک آب ایستاده بودم همه نیروها لخت زیر آب سرد تمرین می کردند اولین نفر که می خواست به طرف آتش بیاید به محض دیدن من فورا تو آب پرید. رفتم او را گرفتم. آوردم خودش را گرم کند بر عکس انتظار نزدیک آتش که رسید دستایش را در پشتش قائم کرد با اصرار من دستش را جلوی آتش گرفت دیدم تمام پوست دستش از شدت سرما سیاه و کبود شده است. رزمنده ای با سن کم و لاغرا ندامی بود. شروع کرد به گریه کردن و با التماس گفت: "شما را به خدا مرا از گروه غواصی حذف نکنید"
با اینکه سایر قسمتهای بدنش کبود شده بود آن شب آن قدر ناله و التماس کرد تا راضی شدم در آنجا بماند.
خاطره از: سردار اصانلو فرمانده قرارگاه عاشورا
در این چند صباحی که از عمرم باقیست دوست دارم از شما شهدا و یاران با وفایتان بنویسم از شمایی که تا آخر عمر شرمنده تان هستم یاریم کنید .