نقشه فراری دادن صدام
یک هفته بعد از حضور در جزیره مجنون در سال 63 از نیروها شنیدم می گویند صدام می خواهد به منطقه آمده و برای نیروهایش صحبت کند. حوالی ساعت یازده آقا مهدی با دو نفر آمد. یکی از ان دو راننده اش بود. تا مرا دید گفت: عمو جان تواینجا چه کار می کنی؟
صورتش را بو سیدم و گفتم: آقای با کری، می گن صدام می خواد بیاد اینجا برای نیروهایش سخنرانی کند؟!
گفت: منم شنیدم.
گفتم: اجازه می دی این بسیجی پیر امام او نو فراری بدهد؟!
گفت: چه جوری؟
گفتم: یه بلند گوی دستی پیدا کن به من بده. ساعت داوزده شب می رم جلو و از روی خاکریز می گم تو که می گفتی می خوای ناهار را در تهران بخوری؟ حالا خجالت نمی کشی اومدی اینجا سخنرانی می کنی؟
آقا مهدی گفت: عمو جان! خدا می دونه که چقدر دوستت دارم ولی تو را به جان امام مراقب خودت باش و هر چی خواستی به من بگو .
گفتم به جان امام قسم از مال و منال دنیا هیچی نمی خوام. در هشتپر خونه داشتم اونو فروختم. کمی از پول را به شیخ سعید و آیت الله مروج دادم تا خرج جبهه و انقلاب کنن.
عکس امام را از جیبم در آوردم نشانش دادم و گفتم: هنوز عکسی را که دادید دارم. می بینید گذاشتم روی دلم که دلتنگ امام نشوم.
صورتم را بوسید و رفت.ساعت داوزده شب یک بلند گوی دستی گرفتم.حدود سیصد متر جلو تر کنار بچه های ارتش روی خاکریز رفتم و حرف هایی را که به آقا مهدی گفته بودم توی بلند گو گفتم و پایین آمدم.
خاطره از "حسین علوی زاده" معروف به( حسین عمی) رزمنده 51 ساله در زمان جنگ تحمیلی
در این چند صباحی که از عمرم باقیست دوست دارم از شما شهدا و یاران با وفایتان بنویسم از شمایی که تا آخر عمر شرمنده تان هستم یاریم کنید .