امام (ره) و تعبیر خواب شهید دیارمند

ضمن تشکر از برادرزاده شهید بهلول دیارمند که ما را با این شهید آشنا کرد وظیفه خود دانستم این پست را اختصاص به این شهید نام آشنای دیار اردبیل بدهم .

شهید بهلول دیا رمند از جمله کسانی بود که توانایی خوبی در نگارش خاطرات خود در زمان حضورش در جبهه های جنگ داشت. خاطره ای نقل شده از خود شهید را با هم می خوانیم و در آینده سعی خواهم کرد بیشتر با او آشنا شویم.

شهید دیارمند در خاطراتش آورده است:

در عالم رویا امام امت امام روح الله را دیدم که ایشان دست مبارک مرا به صورت و گردن و کتف من کشیدند وقتی بخود آمدم متعجب شدم که چرا ایشان دست مبارک را به این سه قسمت از بدنم کشیدند ولی هر چه فکر کردم تعبیر آن برایم میسر نشد. تا اینکه بعد از عملیات مسلم ابن عقیل به پدافند از مواضع گرفته شده از اشغال صدامیان کافر مشغول بودیم نصفه های شب نوبت پست نگهبانی من رسید و با وجود دیگر در طی چند روز حمله کاملاً خسته شده بودیم و بی خوابی زیادی کشیده بودیم، سعی می کردم به مقاومت خود اضافه کرده و با خواب مقابله کردم.

  تا اینکه عراقیها شروع به پاتک زدند و اگر مقداری دیر پاتک زده بودند احتمال داشت خواب بر من غلبه  کند و سنگر بدون دفاع بماند البته در کنار من دو نفر هم بودند ولی آنها هم در خستگی دست کمی از من نداشتند خلاصه کلام یک لحظه صدای عراقیها را شنیده و متوجه آنها شدم تیراندازی شروع شد از یک طرف کلاش و آرپی جی و از طرف دیگر دوشیکا و سلاحهای دیگر...! شب خیلی جالبی بود .!

 آنشب مادر عراقیها را به عزایشان نشاندیم. عبرتی باشد بر این مزدوران که رزمندگان اسلام نخواهند گذاشت که متجاوز  راضی و خشنود برگردد. و در مقابل ما تپه کوچکی بود و عراقیها برای اینکه به نزدیک سنگرهای ما بیایند می بایست آن تپه را طی کرده و به مواضع ما دست یابند و چون بالای تپه می رفتند و مثل سبیل های نشانه روی در مقابل ما می ایستادند و ما با سلاحهای در دست داشتیم به لطف خدا درس فراموش نشدنی یادشان می دادیم تنها خود بنده نود تا تیر شلیک کردم احتمالاً خداوند همه آنها را بطرف دشمن راست می کرد، لحظات طلایی بود جالبتر اینکه صدای گریه شدید عراقیها گوشهایمان را کر می کرد عین کودک شش ماهه زار زار گریه می کردند پیش خود گفتم اینها اینطور گریه می کنند، چرا به عقب بر نمی گردند! ولی بعدها برایم ثابت شد که آنها را تهدید کرده بودند که اگر به عقب برگردند کشته خواهند شد.

 تیراندازی همچنان ادامه داشت و سربازان عراقی همچنان در وسط حیران و سرگردان بودند. 

 در این لحظات بود که ناگهان یک لحظه چشمم سیاهی رفت و دوباره روشن شد و مزه ی دهانم ترش گردید  فهمیدم که تیر خورده ام اما اصلاً دردی احساس نمی کردم. دستهایم را جلوی دهانم گرفتم و در یک لحظه دستهایم پر از خون شدند، تکبیر گفتم برادری در کنارم بود قضیه را فهمید و پرسید: از کدام ناحیه زخمی شده ای؟ گفتم: دقیقاً نمیدانم فکر می کنم دهان و دستم باشد. مرا به مقرّ امدادگران برد و ابتدا موقتاً روی زخمم را پانسمان کردند و  بلافاصله به پشت انتقال دادند. هنوز ماشین آمبولانس نرسیده بود برای بار دوم پانسمان کرده و با تلفن صحرایی آمبولانس خبر کردند و بهمراه یکی دو نفر از برادران که آنها  نیز زخمی شده بودند به بیمارستان صحرایی رفتیم.

  از آنجا مرا به باختران انتقال دادند، آن روز مصادف بود با شهادت مظلومانه شهید محراب آیت الله اشرفی اصفهانی امام جمعه باختران، مطلب را خلاصه کنم بعد از چند روز استراحت ما را با هواپیمای جنگی ( ارتشی) به تبریز بردند بعد از بهبودی مرخص شدیم.

 چند روزی از این مسئله گذشت تا اینکه ناگهان آن رویای شیرین به ذهنم خطور کرد و با کمال تعجب دیدم که همان جاهایی که امام دست مبارک را به آنها کشیده بودند یعنی دهان و گردن و کتف، تیر کلاش درست به همان جاها اصابت کرده بود که این خود به تنهایی بیانگر شخصیت عرفانی والای امام  امت است به این  رهبر بزرگوار چه مقام و منزلتی در نزد خدای قادر و متعال دارد و تنها همین نکته کافی است که کوردلان گمراه به عظمت این سید بزرگوار پی ببرند و مطیع فرمان آن نایب بر حق امام دوازدهم باشند.

سلام بر همه و سلام بر نایب امام و سلام بر جبهه های نور علیه ظلمت در هر نقطه از جهان باشد. السلام علی عبادالله الصالحین

اهواز : ورزشگاه تختی  ـ اطاق مخصوص شنا 30/3/64

 

 

 

آرزوهای یک شهروند

او هم مثل همه ما یک شهروند بود مثل من و شما توهمین کوچه پس کوچه ها بزرگ شده بود او هم دوست داشت وقتی بزرگ شد صاحب خیلی از چیزها دراین شهر شود او هم دوست داشت بی دغدغه دفتر و کتابش را بردارد و لی لی کنان خود را به مدرسه ای برساند که من و شما روی نیمکتهایش بدون اینکه دغدغه سایر هشهریان را حس کنیم با آرامش نشسته و سواد آموخته ایم. قلب او مثل قلب خیلی از ما چیزهای زیادی می خواست مثل امنیت ،داشتن سر پناه،دو تا پا برای راه رفتن، دو تا چشم برای دیدن و حتی یک هوای پاک برای نفس کشیدن.

ولی اینها زمانی به کارش می آمد که سایر همشهریان نیز مالک آنها باشند او خیلی زود خطر را دراین شهر احساس کرد علاقه او به شهر و همشهریانش خیلی بیشتر از سایر علایق بود و ندای هل من ناصر ینصرلی را محکمتر و زودتر ازهمه شنید مشامش تا فرسنگها بوی خطر را دریافت. باید به منیت و خواسته خود پاسخ رد می داد خوب می دانست عمل به تکلیف یعنی چه؟ بدون اینکه از کسی کسب اجازه کند برای ادای این تکلیف راهی شد باید جواب خیلی از افرادی را که پا روی خواسته های مردم این شهر گذاشته بودند می داد.

 آفرین به این غیرت چه پاسخ محکمی! چه بی باک در مقابل این خطرات ایستادگی کرد.! چقدر جسور و صبور بود.! بعد از پایان آن دوران مقاومت این جسارت و صبوری را هنوز هم می توانستی در برق نگاه هایش ببینی به ویژه زمانی که سرفه های پی در پی امانش را می برید جز کلمه یا امام رضا (ع) را از او نمی شنیدی .

سالها بود که در گوشه ای از این کوچه پس کوچه ها درون یک اتاقکی محبوس بود. در این شهر غریبه ولی با همه آشنا بود. خیلی دوست داشت برای یکبار هم که شده یکی از همین آشنایان دراین اتا قک را به صدا در آورد و دلش مسرور باشد از اینکه هنوز هم بچه های محل مثل گذشته ها او را می شناسند و او می تواند خلوتی با آنها بکند و از دلتنگی ها برایشان بگوید .

او این حس را حتی زمانیکه روی تخت بیمارستان خوابیده بود و نفسش خبر از گفتن آخرین کلام را می داد به همراه داشت. او بدون اینکه حرفی از این دلتنگی هایش بزند در سکوت، بدون اینکه شهروندی از وجود او در این نزدیکی و رفتن غریبا نه ا ش با خبر شود با همه همشهری هایش خداحافظی کرد. چقدر جای من شما و خیلی از شهروندان در تشییع جنازه اش خالی بود. آرزوی این شهروند جز دیدار کوتاه با همین شهروندان غریبه اما آشنا نبود. اما آروزی من شهروند چه می تواند باشد حال به جای هم کلام شدن با خودش با عکسها و دست نوشته های به یادگار مانده او باید سخن بگویم .

سالهاست در کو چه پس کوچه های این شهر شهروندهای زیادی چون او ناشناس سفرمی کند و من شهروند آرزو بر دل می مانم .

سالهاست سردر کوچه پس کوچه های این شهر نام رهگذاران سفر کرده خود را به پیشگاه الهی به یدک می کشد دریغا ازشهروندی که یادی از آن یار سفر کرده بکند و حالی از عزیزان به جا مانده اش جویا شود.