شبهایی که دو ساعت مانده به اذان صبح بیدار می شدم، هر چه می گشتم تا بچه های گردان را پیدا کنم نمی توانستم نه داخل مسجد ونه دراتاق های گردان. مگر تک توکی که احتمالا در کارشان ناشی بودند! یک روز صبح، محمود سیفی، مسئول دسته را کنار کشیدم و پرسیدم:" مگه من تافته جدا بافته هستم؟ سماجت مرا که دید، گفت: "شب که شد بهت می گم." یک و نیم دو نیمه شب بیدارم کرد. از مقر گردان رفتیم بیرون، به سمت خاکریزها و بیابان پشت گردان.

با تعجب گفتم :"آقا محمود، سرکاریه؟! کجا می بری منو نصفه شبی؟!" با صدای گرم و محجوب گفت: عجله نکن، الان می رسیم: "پسره شیطون!" وقتی رسیدیم پشت خاکریز، گفت: پچه ها اون پشت هستن نگاه کن!" گفتم :"گرفتی ما رو؟ شوخی می کنی؟ وقتی اشک را درچشم هایش دیدم، یواشکی رفتم بالای خاکریز و سرک کشیدم. خدای من! چه خبر بود ! اینجا کجاست؟! تعداد زیادی قبر کنده شده دیدم که عده ای داخلش مشغول عبادت بودند. یکی نماز می خواند، یکی ناله می زد، یکی گریه می کرد و... تعجب کردم که خدا چطور مرا به میان این فرشتگان زمینی راه داده! بوی عطر رفت و آمد ملائک و ائمه به مشام می رسید. درحالی که سعی می کردم محمود انقلاب روحی ام را نفهمد و اشک هایم را نبیند، گفتم: " خیلی خب، فهمیدم، بریم!"

خاطره از: سید محمد انجوی نژاد کتاب حماسه یاسین