در زندان اوين شهر تهران زندانی بودم. نيروهاي مذهبی را با کمونيست‏ها هم‏بند کرده بودند شب رحلت حضرت پيامبر اکرم (ص) بود يکي از کمونيست‏ها به قصد توهين به اعتقادات گروه‏هاي مذهبي، شروع به آواز خواندن کرد. نتونستم این وضع را تحمل کنم، برخاستم و همه مذهبي‏ها و غيرمذهبي‏ها را جمع کردم و گفتم: "من از زماني که در زندان‏هاي کميته و زندان قصر بوده‏ام با گروه هاي غيرمذهبي به دليل داشتن دشمن مشترک «شاه» در يک بند و سلول بوده‏ام ولي هيچ گونه اهانتي به آنها نکرده‏ام و هميشه اهانت از سوي آنها بوده است ولي به هر حال همزيستي مسالمت آميز داشته‏ايم. ولي جسارت به حدي رسيده است که به ساحت پيامبر اکرم (ص) اهانت شده است. نه مملکت مال شما غيرمذهبي‏ها است و نه مال حکومت سلطنتي، ما مسلمان هستيم و مملکت هم مال ماست. اگر قصد مقابله با اسلام را داريد به پکن يا مسکو برويد که اينجا، جايگاه شما نيست. قطعنامة مابين ما و شما 1400 سال پيش توسط جبرئيل امين به پيغمبر نازل شده است و شروع کردم به خواندن سوره الکافرون.

سخنراني ام حدود 15 دقيقه طول کشيد، پس از پایان سخنراني، افسر نگهبان با ضرب و شتم دست و چشمهایم را بست به سلول انفرادي فرستاد. بعد از يکماه، از من بازجويي کردند، گفتند تو زندان را به هم زده‏اي. در جوابشان گفتم:" براي شما چه فرقي دارد، سلول‏هاي ما را از هم جدا کنيد. آنها به ما توهين مي‏کنند، تمام اين مدت که با آنها هم سلول بوديم لباس نجس پوشيديم، غذاي نجس خورديم، از نظر دين ما، آنها نجس هستند حتي با آنها مشترکاً به حمام رفتيم انگار که با سگ حمام رفتيم." آن شب در سلول انفرادي به بارگاه حضرت حق توسل کردم و از خدا خواستم که اگر عمل من مفيد واقع شده باشد رمزي بين من و خدا باشد و پدر و مادرم را در خواب در يک وضعيت خوبي ببينم. آن شب پدر و مادرم را در خواب ديدم که سوار يک هواپيما شده و باهم به زيارت مکّه راهي هستیم. صبح که از خواب بيدار شدم حال خوبي داشتم. ناگهان مأمور آمد و مرا پيش سرهنگ برد. سرهنگ به من گفت: "دستور دادم بندهاي زندان را جدا کنند". بدين ترتيب مرا به سلول مذهبي‏ها پيش بقيه دوستان برگرداندند.

روای: حجت الاسلام سلیمان حیدری. او در سال 1331 در روستاي باريس از توابع شهرستان مشگين‏شهر به دنیا آمد او در کنار سایر روحانیون مبارز کشور نقش مهمی در دوران انقلاب اسلامی بر عهده داشت و از سال 1353تا سال 1355 توسط رژیم ساواک زندانی بود.