پنجم اسفند ماه سال 1362 بود دو روز از آغاز عملیات خیبر 1 در منطقه هورالهویزه 2 می گذشت در میان آتش و دود با پیشرویهایی که لشگر 31 عاشورا داشت منطقه شمال بصره [3] را رد کردیم، بیشتر بچه های گردان "علی اکبر" شهید شده بودند تا چشم کار می کرد پیکر شهدا بود و نخلستانهای سوخته در میان آتش و دود، تازه متوجه شدم به غیر از من و "غلامعلی" که مردی 54 ساله بود، کسی اطرافم نیست، به او "غلام عمی" می گفتم پیرمردی بسیجی از بچه های شبستر بود با اراده قوی که داشت مرا با خودش جلو می کشاند مرتب می گفت: " ما پیروز هستیم، دشمن ناتوان شده، آفرین به همه رزمندگان خوب از پس عراقیا براومدن". شنیدن حرفهای او به قدرتم می افزود، تیرم را درست به هدف می زدم مدتی نگذشت؛ سر ساعت 12 سربازان عراقی مثل مور و ملخ به منطقه ریختند، من و غلام عمو هر چه مقاومت کردیم نتیجه ای نداد و به دست آنها اسیر شدیم. بعد از کلی اذیت و کتک زدن به غیر از یک زیر پیراهن و شلوار هر چه داشتیم از ما گرفتند و دستور حرکت دادند.
در هر 100 قدم چند اسیر ایرانی نیز به جمع ما اضافه شد تعدادمان به 30 نفر می رسید چشمانمان را بستند و سوار ماشین آیفا شدیم. نمی دانم نزدیک بغداد بودیم و یا شهر بصره که کنار جاده ماشین توقف کرد. خبر آمد "صدام" قصد ملاقات اسرای خیبر را دارد. سربازان با کتک و لگد کنار جاده به ردیف نشاندنمان، وقتی چشمم را باز کردند، دیدم 200 یا 300 سرباز بعثی با قیافه های عبوس و در هم کشیده آماده باش اطراف فردی را که به صدام معروف است گرد آمده اند. صدام کلاه مشکی به سر داشت و به ظاهر لبخند می زد، یک دفعه به عربی چند تا فحش و ناسزا گفت و بعد به طرف یکی از اسرا که از همه ما مسن تر بود، اشاره کرد، دستور داد بلندش کنند، با لگد و چند تا سیلی پیرمرد را جلو کشیدند صدام اول اسمش را پرسید، او گفت " حنیفه" صدام به عربی کلماتی را پشت سر هم تکرار کرد و مترجم کنارش این طور ترجمه کرد: " ای پیرمرد تو دم مرگ معلوم است برای چی به جنگ آمده ای؟ حنیفه با اینکه کمرش از پیری خم شده بود و سنش 65 تا 70 نشان می داد، صاف ایستاد و با چشمانی که برق می زد به درجه صدام اشاره کرد و گفت:" همان طور که تو به درجه دارانت گفته ای صبحانه را در بغداد بخورید و ناهار را در تهران خواهید خورد من هم آمده ام ناهار را در بغداد بخورم." صدام با شنیدن این حرف از شدت عصبانیت سرخ شد، دستانش را بهم فشرد، شروع به فحش دادن کرد، دستور داد لبهایش را بدوزند. سربازانش بدون معطلی به طرف حنیفه حمله بردند و با سنگ دلی تمام فک بالا و پایین او را بهم دوختند. حنیفه به جای ناله، فریاد الله اکبر و یا حسین می کشید دیدن این صحنه برای ما که 14 یا 15 سال بیشتر نداشتیم عذاب آورترین لحظه بود انگار خون از چشمانمان می بارید تا می خواستیم جلو بریم با لگد و کتک سربازان عقب رانده می شدیم. دست بسته قدرت هیچ مبارزه ای نداتشیم.
بعد از سه روز حنیفه را غرق در خون و بی رمق در اردوگاه موصل دو آسایشگاه هفت کنار خودم پیدا کردم، پزشکی به نام "مسعود" از اسرای ایرانی به دادش رسید، به من گفت: " نباید به کسی خبر بدی حنیفه را عمل جراحی می کنم، حالش خوب می شود". او با ماهری نخ های دوخته شده دهان حنیفه را از هم باز کرد. حنیفه تا مدتی قدرت غذا خوردن نداشت همه بچه های اردوگاه به خصوص اسرای آسایشگاه هفت عاشق حنیفه شده بودند لقمه اش را له کرده به او می دادیم، پیرمردی مهربان با اراده محکم بود. هر چه از دستمان بر می آمد برایش انجام می دادیم. بازنشسته ارتش و اهل زنجان بود از ابتدای جنگ داوطلب به جبهه عازم و سرنوشت او را در بین اسرا جا داده بود تا برایمان روحیه بدهد. لذت با او بودن تنها سه سال طول کشید. خودش می گفت، بعد از شکنجه او را به استخبارات بغداد می برند آنجا به لطف خدا بدون اینکه متوجه او شوند و بازجویی شود همراه با اسرای دیگر به اردوگاه موصل دو می فرستند.
یک روز نیروهای ساواک عراقی از وجود حنیفه در بین ما بو می برند زمان هواخوری کنار آسایشگاه 9 او را کنار کشیدند و در بین بقیه اسرا همان سوالی را که صدام از او کرده بود، پرسیدند. حنیفه این بار هم با آرامش و صلابت کامل پاسخی را داد که به صدام داده بود. در آن لحظه برعکس صدام بدون اینکه با او کاری داشته باشند اردوگاه را ترک کردند. بعد از دو روز دستور آمد حنیفه تبعید می شود. او را به اسم خرابکار به اردوگاه رومادیه تبعید کردند و از آن پس خبری از او نشد. برخی از اسرایی که از اردوگاه رومادیه به آسایشگاه ما آمده بودند از پیرمردی سخن می گفتند که نشانه های حنیفه را داشت، به گفته آنها حنیفه را در بین اسرایی که ضد انقلاب و از مجاهدین بودند، می اندازند، او آنجا هر روز مورد آزار و اذیت آنها قرار می گرفت تا اینکه از شدت ضربه های مداوم به شهادت می رسد.
1. عملیات خیبر یکی از عملیاتهای نیروهای نظامی ایران در جریان جنگ ایران و عراق است این عملیات با رمز یا رسول الله در محور «هورالهویزه - شمال بصره» به صورت گسترده در تاریخ سه الی 22 اسفند ۱۳۶۲ به فرماندهی مشترک سپاه و ارتش انجام شد.
2. هورالهویزه که به هورالعظیم هم معروف است در غرب منطقه دشتآزادگان به طول حدود 75 کیلومتر وعرض 40کیلومتر با وسعتی در حدود 3100 کیلومترمربع گسترده شده است و از شمال به تنگ چزابه و یال جنوبی هورالسناف، از جنوب به دشت نشوه، از شرق به دشتآزادگان و هویزه و از غرب به رودخانه دجله و جاده العماره- بصره محدود میشود .
3. شهر بصره دومین شهر بزرگ کشور عراق و بندر اصلی کشور عراق است. بصره مرکز استان بصره است.عملیات خیبر در شمال این منطقه انجام یافته بود.
حسین قوی پنجه در سال 1345 در اردبیل به دنیا آمد او در حالیکه 14 سال داشت در سال 1362 به جبهه اعزام و بعد از چند ماه در پنجم اسفند 1362 در جریان عملیات خیبر به اسارت در آمده و در ششم شهریور ماه 1369 به آغوش وطن بازگشت.
عراقیها هر زمان در میدان جنگ شکست می خوردند اسرا را شکنجه می کردند. یکی از این روزها زمانی بود که ایران در ماه رمضان در جریان یکی از عملیاتها پیروز شده بود بعثی ها برای تلافی شکستشان چند روز مانده به شب های احیا، تصمیم گرفتند هر شب اسرای یک آسایشگاه را شکنجه دهند. بعد از مدتی نوبت آسایشگاه ما بود از قبل هر چه لباس داشتیم به تن کرده بودیم این کار جلوی آسیب دیدگی بدنمان را می گرفت، نزدیک سحر ناگهان در آسایشگاه باز شد 15 نظامی عراقی وارد اتاق شدند. بی مقدمه با کابل و باتوم به جانمان افتادند. من پشت معلم عربی مان که درشت هیکل و از عرب خوزستان بود پنهان شدم از بد شانسی یکی از سربازان چشمش به من افتاد دستم را گرفته بیرونم کشید و با کابل کلی کتکم زد. در این اقدام وحشیانه یکی از بچه های زنجان چشمش را از دست داد. دو ساعت بعد سحر بود کسی توان حرکت و غذا خوردن نداشت.آن روز را به هر طریقی بود سپری کردیم دو روز بعد به نمایندگان صلیب سرخ از وضیعت پیش آمده شکایت کردیم، آنها وقتی بدن مجروح ما را دیدند فقط اظهار تاسف کردند و نهایت کاری که انجام دادند ریئس اردوگاه را عوض کردند.
راوی: آزاده اردبیلی حسین خدایی
حسین خدایی در جریان عملیات خیبر در سال ۱۳۶۲ به اسارت در آمد و بعد از تحمل ۷۸ ماه دوران اسارت به وطن بازگشت. او در زمان اسارت ۱۴سال داشت.
به نام خدایی که مهر پدری مهربان تر از جان به من داد
دل آرای معطر بوستان حیاتم، امیدبخش دوران پرطلاتم حسرتم، ریشه باغستان های وجودم، شمع پرفروز تاریکی های محفلم، ای آنکه بارقه امید آینده را با انگشت سبابه خونین رهنمونم ساختی، ای بزرگی که به وسعت تاریخ تشیع آزمون های نانوشته را کتابت کردی، ای مهربانی که مهرت در لا به لای نخلستان های جنوب و در کوهستان های سترگ غرب سخن به زبان گشوده و فریاد می زند کجایند مردان مردم پناه، کجایند شیران شیران پناه.
از کدام واژه و با کدام کلام سخنم را آغاز کنم تا رخصت گپ و قالی با تو داشته باشم. بهترین درود برای جان جانانم همان است که در زبور و انجبیل، تورات و قرآن آمده است. پدر جان سلام، سلامی از درون، سلامی که رگ های خونم شبانه روز پیوسته به درازای حیات بی منتهای پاکان بر تو درود می فرستند. پدر جان، عزیز دل خانواده، سال ها کلمات و جملاتی را آشکار و پنهان ادا می کردی که درک آن برای اهل خانه به ویژه برای دخترت سنگین بود. حرف هایی را می زدی که جنس آن را تنها در مقاتل و سوگنامه های کربلا و یا در قصه ها و داستان های شاهنامه فردوسی، باید جستجو می کردی. عزیزتر از جانم، زمانی که از دست های بریده شده، از سربداران بی سر، از سرهای بی معجر، از تن های عریان افتاده و در شن زارها و از اسارت های دشت طف (کربلا) صحبت می کردی به خیال می اندیشیدم در حادثه کربلا در یک نصف روز اولاد پیامبر را سر بریدند، دختران را اسیر کردند، ایثار را کشتند، شجاعت و حماسه را در بند کردند، غیرت و مردانگی را عقیم ساختند اما هنگامی که پس از قرن ها سخن را به جایی رساندی که دست های بریده، سرهای بی معجر و عطش های کربلا با تمام وجود بر سفره دل های قومی از اقوام مسلخ نشینان، خون گریستند. آری سخن تو از جنس همان هایی است که در میان انبوهی از نیزه و کمان و شمشیر و سنان فریاد «اناالحق» سر می دادند.
بابایی من، یادت هست که می گفتی زمانی که صحبت از دوران دفاع مقدس می شود همه وجودم برافروخته می شود و فکر می کنم الساعه در مقابل خداوند متعال ایستاده ام. یادت هست که می گفتی دخترم قدر عافیت در آن است که همیشه انسان خودش را در مقابل خدا ایستاده بداند. زیرا مرگ و زندگی به اندازه تار مویی است که جابه جایی آن فرصت حیاط را برنمی تابد.

جانباز دوران هشت دفاع مقدس بعد از 29 سال تحمل درد و رنج ناشی از مجروحیت به مقام شهادت نایل آمد.
جانباز 70 درصد شهید میر لطیف نصر الهی یادگار دوران عشق و حماسه درسال 1343 در پارس آباد به دنیا آمد.
او در سال 1361 در جریان عملیات بیت المقدس از ناحیه سر مجروح و به مقام رفیع جانبازی رسید تا اینکه 31 اردیبهشت ماه امسال ندای حق را لبیک گفته و به همرزمان شهیدش پیوست.
پیکر پاک این شهید امروز در گلزار شهدای شهر پارس آباد به خاک سپرده شد.
الهی! ما را از زیاد گویندگان و مدعیان و کم عمل کنند گان قرار مده.
خدایا! نمی خواهم از دیگران عقب باشم و چنانکه راضی نیستم دیگران از من عقب بمانند.
الهی! می خواهم هر چه داده ای بگیری و بگیری تا بدهی.
الهی! این جسم و جان و حیات من تنها سر مایه ام است که به تو تحویل می دهم، از تو، تو را می خواهم بدون غیر تو.
الهی! اگر در میان بیابان و کوهها تنها بمانم، در وسط دریای پهناور و یا در شهرهای غریب به سر برم یا در وسط دشمنان قرار گیرم یا همه از من روی برگردانند، اما از تو می خواهم مرا تربیت کنی و به مراحل الهی ات برسانی.
خدایا! آن قدر با من باش تا آخر با تو باشم، در جوار تو، نزد تو، نزد اولیاء و یارانت.
الهی! اجازه نده که به کوچکی و تزلزل فکر کنم و در وجودم باشد بلکه تو که آوردی و بالا بردی تا آخر ببر.
الهی! دنیا را کیفر گناهانم قرار ده و کاری کن تو را بشناسم، عاشق تو بشوم، بسوزم تا برسم...
به خدائیت قسم، به زهرا(س) و ابوالفضل(ع) قسم، راضی ام کن.
مولای من و سید و ربی! ما را تا قبر نگذاشته اند چاره بکن.
قسمتی از مناجات نامه روحانی شهید شفیع حلیمی اصل
تولد 1342 در اردبیل
شهادت 1365 شلمچه

روح جمالی ، آیت حُسن و کمال
میر علی ، یوسف سادات عشق
کرد چو باد یاد علی ، عزم رزم
عرش نشین گشت زمیقات عشق
در سالهایی که آذربایجان ایران را اشغال نیروهای ارتش سرخ شوروی بود. شهید میر علی یوسفی در 16 بهمن 1322 روستای سید لر به دنیا آمد و بعد از سالها خدمت در جبهه ها درسال ۱۳۶۵در عملیات کربلای 5 دعوت حق را لبیک گفت .
پدر میر علی می گوید:
چون از مدرسه و مکتب خانه ترسیده بودم ، لذا به علت تمکن خوب میرزایی برایش اجیر کردم و تا چهارم ابتدایی در پیش ایشان درس بخواند در این دوران با علاقه درس و تکلیف را انجام می داد و میرزا از او راضی بود .
میر علی دوران کودکی را در خانواده نسبتاً مرفه گذراند به گفته پدرش برای انجام کارهای روز مره در خانه نوکر داشتند. رفاه نسبی و آسایش باعث شده بود تا میر علی روحیه شاد و بازیگوش داشته باشد و ابراز بازی را از طبیعت پر نعمت پیرامون به دست آورد . پدرش میگوید که بازی موردعلاقه میرعلی قایم باشک بود .
میر علی برای ادامه تحصیل به مشگین شهر رفت و تا کلاس ششم ابتدایی درس خواند . اما پس از آن ترک تحصیل کرد . پدرش میگوید :
چون یکی از اهالی به من گفت که نگذار بیشتر از پنجم کلاس درس بخواند چون بعداً به حرفت گوش نمی دهد ، من هم به ادامه تحصیل او زیاد اهمیت ندادم و او هم ترک تحصیل کرد .
از خصوصیات بارز میر علی در این دوران ، خوش اخلاقی ، شجاعت و راستگویش است . با بزرگ تر شدن در کارهای دامداری و کشاورزی به پدر کمک می کرد و در این ایام بود که خواندن قرآن و رفتن به مسجد را شروع کرد . داشتن سواد به او کمک کرده بود تا در تلاوت قرآن موفق باشد و نظر دیگران را به خود جلب کند بنابر سنت عشایر ، پدر در سنین جوانی برایش همسری انتخاب کرد که دختر عموی او بود یکی از دلایل رضایت عمویش ایمان و تقوا میر علی بود که زبانزد اقوام و بستگان بود پدرش می گوید :
طبق رسم و رسوم محلی ، مراسم عروسی برگزار شد در عروسی ، ریش سفیدان مرا مجبور کردند تا دوازده روز برای او عاشیق ها بنوازند میزان مهریه اش را نمی دام اما شیر بهایش 1000 تومان و 7 رأس گوسفند بود .
بعد از ازدواج ، با والدین در یک جا زندگی می کردند . ثمره ازدواج میر علی بعد از 21 سال زندگی مشترک با همسرش 6 فرزند ( 3 پسر و 3 دختر ) بود .
دو ماه از آمدن ما به این جزیره می گذرد، پنج مهندس و پانزده سرباز که جایگزین یک تیم دیگر شدیم. پنجاه روز پیش آفتاب نزده، جزیره را در عرض بیست دقیقه دور زدیم. سی و نه روز پیش در یک حمله ی هوایی، اولین نفر از گروه ما کشته شد. بیست و پنج روز پیش. رادیو اعلام کرد که آمریکا محاصره ی اقتصادی شدید تری را علیه ایران، از سازمان ملل خواستار شده است. هیجده روز پیش که یکی از بچه ها گفت:" فقط جنگنده های آمریکایی به جزیره حمله می کنن، هیچ کدام مان، باورمان نشد. از پانزده روز پیش هیچ نفت کشی به جزیره نیامده است.
دوازده روز پیش، قبرهای جزیره ده تا شده بود.هفت روز پیش، نزدیک ترین دوستم، مقابل چشم هایمان در سکوی نفت آتش گرفت. سه روز قبل، تمام ذخیره غذایی مان در انبار سوخت. دو روز است نخوابیده ایم. سرمان به شدت درد می کند.
دیروز سه نفر دیگر از دوستانمان در بمباران جان سپردند و سه پرچم دیگر در جزیره بر افراشته اند. پنج ساعت پیش با آخرین سرباز، قبری برای خود کندیم. سرباز گفت: "تنها یک پرچم باقیمانده است و ما فقط یک قبر کندیم."
دو ساعت پیش آخرین سرباز پشت ضد هوایی ترکش خورد و من آخرین پرچم را روی قبرش بر افراشتم. یک ساعت پیش پشت پدافند نشستیم.
نیم ساعت پیش آخرین نامه ی دختر کوچولویم را برای صدمین بار خواندم. ده دقیقه پیش، پنج بمب افکن، جزیره را به آتش کشیدند. نه دقیقه قبل، شروع به نوشتن یاداشت ها کرده ام.
یک دقیقه پیش، عکس دخترم از جیبم افتاد. دخترم داشت نگاهم می کرد. سی ثانیه پیش، دست هایم هنوز توان شلیک داشتند.
بیست ثانیه پیش، آفتاب پشت دریا گم شد.
10/ پلک هایم سنگین شده است.
9/ افق در دوردست سرخ سرخ است.
8/ نوزده پرچم در باد می رقصند.
7/ صدای بمب افکنی، سرم را پر می کند.
6/ به پهلو می افتم.
5/ باد دخترم را می برد.
4/ باران، جزیره را می گیرد.
3/ نفسم بالا نمی آید.
2/ قلبم می خواهد نزند.
1/ قلم از دستم...
نوشته: اسماعیل امامی از بچه های اردبیل
در وصیت نامه شهدا یاد و نام سالار شهیدان در مرتبه اول و حضرت عباس(ع) به عنوان سمبل و نماد غیرت در مرتبه دوم بیش از هرکس ورد زبان آنها می باشد. در کنار آن همه مراحل جهاد و مبارزه شهدا به نشر و فرهنگ عاشورایی اختصاص دارد و سخنان دلنشینی را می توان در جای جای سخنرانی و وصیت نامه شهدا که با تاسی از جوانمردان واقعه عاشورا گفته شده است پیدا کرد. در این پست نمونه ای از وصیتنامه شهدای استان اردبیل که به این امر اشاره دارند می آوریم. شاید از دریای معرفت شهدا قطره ای نیز به ما برسد.
شهید میر سلمان عباسی می نویسد: ای جوانان، نکند در رختخواب ذلت بمیرید که حسین (ع) در میدان نبرد شهید شد.
شهید شهاب فتحی بیان می کند: این روزها خیلی دلم برای حسین(ع) تنگ شده است و همان طوری که، مادر جان به تو گفتم، می روم کربلا تا نصیبم شود و سرور و سالار شهیدان حسین(ع) را زیارت کنم، ان شاءالله و آرزویم در این راه این است که اگر شهادت نصیبم شد که ان شاءالله حتما خواهد شد در واپسین لحظات زندگی ام، مولایم صاحب الزمان را ببینم که همیشه در دعای توسل و ندبه و کمیلمان التماس دیدارش را می کردیم.
شهید ینصر فرهنگی نوشته است: باسم رب الشهداو الصدقین
این آرزوی هر انسانی است که پیرو راه حسین (ع) باشد و راه او را ادامه دهد، همیشه به یاد عاشورا باشید و همیبشه خواستار پیروزی رزمندگان اسلام باشید!
شهید اکبر کاروسلی می نویسد: می خواهم حرکت و مسیرم به طرف سرور شهیدان باشد و شهادتم شبیه امام حشین (ع) باشد از شما تقاضا دارم که ادامه دهندگان راه سرخ حسین و شهدا باشید.
شهید عبدالاحد سلیمانی نیز می نویسد: با خداوند پیمان می بندم که در تمام عاشوراها و درتمام کربلاها با حسین(ع) همراه باشم، سنگر او را خالی نکنم تا هنگامی که همه ی احکام اسلام در زیر پرچم اسلام امام زمان (عج) به اجرا درآید.
شهید کمال سفید گران بیان می کند: هر کس روح زنده دارد باید انتخاب کند یا با پیکر خونین به لقای یار شتافتن و شهادت را و یا زنجیره و تسلیم و بندگی و ذلت را، هر کس می خواهد زنده بماند زندگی را از حسین (ع)بیاموزد که زندگی جهاد در راه عقیده و شهادت در راه خدا است.
شهید میر علی یوسف سادات می نویسد: مادر جان مبادا! در فراق من ایمانت سست شود و ناراحت شوی که فردا در محضر خداوند نمی توانی جواب حضرت زینب (س) بدهی. چرا که او تحمل 72 شهید را نمود. و بدان این یک امتحان الهی است.
شهید یوسف فرخزاد نیز می نویسد: به نظرم انسان نباید زندگی ننگین را بر مرگ شرافتمندانه ترجیح دهد، چون یکبار که بیشتر نمی میرد و چه بهتر که این مرگ در راه شهادت باشد که این گفته ی حسین بن علی(ع) است ما باید با شهادت خود راه امام حسین را ادامه دهیم و نگذاریم که خون پاک شهیدان انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی به هدر برود.
ای پدر که درس ایثار و شهادت را به من آموختی که آن چنان زندگی روی دشمن را سیاه کرد و شما ای مادر اگر من شهید شدم ، ناراحت نباش و کاری نکن که دشمن شاد شود، صبور باش که فردای قیامت افتخارهم نشینی با حضرت زهرا(س) را داشته باشی و شما ای برادرانم، امیدوارم که در خدمت به سپاه اسلام و قرآن بیشتر تلاش کنید و مکتب شهادت را به دیگران بیاموزید و شما ای خواهرانم، امیدوارم که زینب گونه زندگی کنید و سرمشق دیگران باشید. می خواهم مرا حلال کنید، چون جهاد درهای بهشت است که خداوند آن را برای دوستان خود گشوده است.

